
چنين بايد زيستن درین پهنۀ گیتی، اگر کسی بخواهد که سعادتمند زیست نماید و نیکنام بمیرد، بایستی ابزار عداوت و کینه توزی را دور نهاده و دشنه و سلاح را کنار گذارد؛ من سالم الناس یسلم من غوائلهم ---- ونام و هو قریر العین جدلان یعنی، هر کی با مردم صلح و آشتی گزید، از غدر ایشان در امن ماند، و با خاطر آرام و همیشه آسوده بخوابد. ...
ادامه مطلب
دانلود...
ادامه مطلب
ادامه داستان دخترروسی...
ادامه مطلب
من به همرا ه مادر و دو خواهرم در خيابان را ه مي رفتيم كه ناگهان اين زن به سرعت به طرف ما دويد و شروع به صحبت كردن با ما كرد ، البته به زبان روسي. ما به او فهمانديم كه روسي بلد نيستيم. گفت: انگليسي بلديد؟ گفتيم: بله. خوشحال شد ولي خوشحالي پوشيده با غم و همراه با گريه. گفت: من زني روسي هستم و داستانم اينچنين است و فقط از شما مي خواهم كه مدتي به من جا و مكان بدهيد تا بتوانم با خانواده ام در روسيه تماس بگيرم و در مورد كارم تصميم بگيرم. ما نيز در...
ادامه مطلب
دانلود ...
ادامه مطلب
دانلودفایل...
ادامه مطلب
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است ...
ادامه مطلب
داستان زیبا اگه نخونیش پشیمون می شی ...
ادامه مطلب
تصاویربسیارزیبا ازاعماق دریا...
ادامه مطلب
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود. فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…! اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد ...
ادامه مطلب
دلم چندین سال است روزه ی عشق گرفته است ! اذان افطارش را تو بگو @ من بودم ، تو و یک عالمه حرف و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد ! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد @ عصاره ی تمام مهربانی ها را می گیرم و از آن فرشته ای می سازم همچون “خودت” @ تمام مزرعه کافر صدایش می زدند ...
ادامه مطلب
آن زورق نیم شکسته آن پاروهای شکسته در آب ندانستم در این دریای طوفانی مقصد کدامین است؟ تو بار دیگر شو ساحل نجات فکر می کردم بالهای پروازم کس دیگریست چه بد شده حالم منی که تا ته رفته بودم در هوس هایم بار دیگر بیا تا نو بسازیم با هم بودن را دل زدگی ها را &nb...
ادامه مطلب
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به ...
ادامه مطلب
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد ...
ادامه مطلب