زني پسري داشت، مدتي بسيار طولاني پسر از او دورماند، تا آنکه از بازگشت او نااميد گشت، روزي نشست تا چيزي بخورد، لقمه اي را برگرفت و وقتي خواست آن را سوي دهانش ببرد، گدايي بر در ايستاد و درخواست غذا نمود. زن لقمه را نخورد و آن را با قرصي نان برداشته و به گدا بخشيد. و آن روز و شب گرسنه ماند.
پس از مدت ها فراخي روي آورده و پسرش بازگشت و از سختي هايي که بر او گذشته بود برايش تعريف کرد: عجيب ترين ماجرا وقتي بود که چند روز بود راهي را در بيابان مي پيمودم. ناگهان شيري خويش را بر من که سوار بر الاغي بودم افکند. الاغ گريخت و در جامه اي که زير آن لباس و ردايم را پوشيده بودم گرفتار چنگال شير شدم. چنگ او چندان به بدنم نمي رسيد ولي چنان وحشت کرده و ترسيده بودم که از خودبيخود شده بودم. شير مرا با خود به غاري برد و مرا بر زمين گذاشت تا بخورد. آنگاه مردي بزرگ و سفيد روي و سفيدپوش را ديدم که دررسيد و بدون سلاح شير را برداشته و به زمين افکند و گفت: "برخيز اي سگ، لقمه در برابر لقمه". شير برخاست تيز فرار کرد. آنوقت به خود آمدم و بدنبال آن مرد گشتم ولي او را نيافتم. مدتي نشستم تا حالم بهتر شد. خودم را وارسي نمودم و چيزيم نشده بود. راه افتادم تا به قافله اي که در آن بودم رسيدم. از ديدن من شگفت زده شدند و من داستانم را برايشان تعريف نمودم. ولي از اين سخن آن مرد سر در نياوردم که مي گفت:"لقمه در مقابل لقمه." زن فکر کرد و فهميد که آن همان وقتي بود که او لقمه را از دهان گرفته و بخشيده بود.